صفحات

دیباچه

مادران پارک لاله/اسلو(حامیان مادران عزادار ایران/اسلو)در تاریخ سوم بهمن 1388 در اسلو برای حمایت و همراهی با مادران ایرانی شکل گرفت و تا امروز با همه ی فراز و فرودهای خود و تا روز تحقق خواست مادران پارک لاله در ایران ادامه خواهد یافت

قربانیان کهریزک هنوز انکار می شوند

مصاحبه با خانواده های آقازاده قهرمانی، نجاتی کارگر و پوراندرجانی:

قربانیان کهریزک هنوز انکار می شوند

خانواده های رامین آقازاده قهرمانی، احمد نجاتی کارگر و رامین پوراندرجانی، سه تن از قربانیان بازداشتگاه کهریزک در مصاحبه با "روز" از مختومه شدن و مسکوت ماندن پرونده های شکایت شان سخن گفته اند.
رامین آقازاده قهرمانی و احمد نجاتی کارگر، دو تن از بازداشت شدگاه وقایع بعد از انتخابات 88 بودند که چند روز پس از آزادی ، بر اثر شکنجه ها و ضربات وارده جان باختند؛ رامین پوراندرجانی پزشک وظیفه ای بود که به بازداشتگاه کهریزک اعزام شده بود و پس از افشای فجایع کهریزک، به طرز مشکوکی جان باخت.
بازداشتگاه کهریزک در جریان پاکسازی منطقه خاک سفید تهران پارس ساخته شده و در جریان طرح امنیت و برخورد با کسانی که از نظر پلیس اراذل و اوباش نامیده می شدند، از سوی نیروی انتظامی مورد استفاده قرار می گرفت. این بازداشتگاه اما پس از انتخابات 22 خرداد 88 به محل نگهداری تعدادی از معترضان به انتخابات تبدیل شد؛ محلی که معترضان به شدت در آن تحت شکنجه قرار گرفتند و سه نفر در حین انتقال از این بازداشتگاه به زندان اوین و دو نفر بعد از آزادی جان باختند. جمهوری اسلامی پس از افشای شکنجه های صورت گرفته در این بازداشتگاه اعلام کرد که درب این بازداشتگاه، بسته شده است.
حکومت اما تنها مسئولیت قتل امیر جوادی فر، محمد کامرانی و محسن روح الامینی را پذیرفت که بر اثر شکنجه های وارده در حین انتقال یا بعد از انتقال به زندان اوین جان باختند. تاکنون هیچ توضیحی درباره علت جان باختن رامین آقازاده قهرمانی از سوی مسئولان ارائه نشده،
صدا و سیما و رسانه های حکومتی به انکار مرگ احمد نجاتی کارگر برخاستند و مسولان قضایی هیچ توضیحی درباره علت جان باختن او ندادند؛ از سوی دیگر رامین پوراندرجانی پس از مرگ به عنوان یکی از متهمان پرونده کهریزک در کیفرخواست پرونده این بازداشتگاه معرفی شد و مسئولان نظامی و امنیتی در حالی از خودکشی او سخن گفتند که در اظهارات ضد و نقیض خود گاهی از سکته قلبی و یا مسمومیت او خبر داده بودند.
اینک با گذشت دو سال از افشای فاجعه کهریزک، نظام همچنان به انکار قربانیانی مشغول است که خانواده هایشان تحت فشارهای امنیتی حتی از برگزاری مراسمی ساده برای گرامیداشت فرزندان خود و پی گیری شکایت شان برای معرفی قاتل یا قاتلان فرزندانشان نیز بازمانده اند.
مصاحبه دیروز با خانواده های امیر جوادی فر و محمد کامرانی، از وضعیت پرونده های این دو قربانی کهریزک و نیز محسن روح الامینی حکایت داشت و گفتگوی امروز به وضعیت پرونده های سه قربانی دیگر خواهد پرداخت.

پرونده رامین آقازاده قهرمانی بسته شد
نام رامین آقازاده قهرمانی هرچند از سوی پدر محسن روح الامینی به عنوان چهارمین قربانی کهریزک اعلام شد اما در گزارش کمیته ویژه مجلس و همچنین گزارش سازمان قضایی نیروهای مسلح هرگز نامی از او برده نشد و دادگاه رسیدگی به اتهامات عاملان کهریزک ، در دادگاه نظامی تهران بدون حضور خانواده آقازاده قهرمانی برگزار شد.
خانواده رامین سال گذشته و در اولین سالگرد جان باختن فرزندشان سکوت خود را شکسته و با روزنامه شرق مصاحبه کردند اما این روزنامه به دلیل فشارها و فضای داخل کشور ، این مصاحبه را منتشر نکرد. مصاحبه اعظم آقا ولی، مادر رامین با "روز" نیز به دلیل فشارهایی که بر خانواده او از سوی نیروهای امنیتی وارد شد اجازه انتشار نیافت.
خانم آقا ولی، امروز اما در آستانه دومین سالگرد جان باختن فرزندش می گوید که پرونده شکایت آنها مختومه شده است.
مادر رامین آقازاده قهرمانی توضیح می دهد: «من رفتم و رضایت دادم دیگر نمی کشیدم خیلی خسته ام کردند خیلی پیش قاضی حسینی در شعبه اول بازپرسی دادسرای نظامی رفتم و آمدم؛ اما دیگر نمی توانستم تحمل کنم. شوهرم بعد از قضیه رامین، دچار سکته مغزی شد و توی خانه بود من تنها می رفتم و دیگر نکشیدم واقعا . دیگر تحملم تمام شد وقتی در شعبه اول بازپرسی کسانی را که رامین را مورد ضرب و شتم قرار داده بودند دیدم و برخی از آزاد شدگان از کهریزک گفتند که این افراد بودند که رامین را می زدند و به او فحش های ناموسی می دادند و توهین می کردند؛ به آنها گفتم که آن که می زدید جگر گوشه من بود و آن فحش هایی که می دادید به من بود. چطور توانستید آخر؟... بعد هم گفتم که شما را می سپارم به خدا که توکلم بر اوست».
از خانم آقا ولی می پرسم پس از اینکه آقای روح الامینی فرزند شما را به عنوان چهارمین قربانی کهریزک معرفی کرد ایا شما اجازه حضور در دادگاه نظامی و جلسات محاکمه عوامل این پرونده را یافتید؟
او می گوید: «نه به ما اجازه ندادند. ما هیچ یک از جلسات دادگاهی که آنها محاکمه و سپس محکوم شدند را نبودیم. ما خودمان شکایت کرده بودیم و پرونده مان در شعبه اول بازپرسی دادسرای نظامی بود و همان جا رسیدگی می شد اما خوب! در نهایت گفتند بهتر است رضایت دهید و دیه بگیرید و ... گفتم ده میلیارد هم بدهید یک تار موی بچه من نمی شود. بعد دیدم بی فایده است چه چیزی را پی گیری کنم؟ به جایی نمی رسیدم که رضایت دادم و گفتم خدا جای حق نشسته؛ آخر اگر آن سه نفر را رسما پذیرفتند و دادگاه هم گرفتند آقای روح الامینی کاره ای بود نفوذی داشت من که نداشتم، من یک کارمند بازنشسته بودم و همسرم هم بازنشسته وزارت نیرو بود. تمام شد و آمدم اما سپردم به خدا که برایش من به عنوان یک کارمند بازنشسته با فلان مقام هیچ فرقی نداریم و دادمان را یکسان می ستاند. بگذارید اینها به بچه من شهید نگویند. چه فرقی میکند؟ ما خودمان را مگر میخواهیم گول بزنیم؟ بچه ها از دستمان رفتند و دیگر هم باز نمی گردند و ما نه شب داریم و نه روز. هر شب تا صبح بیداریم و فقط از خدا میخواهم مسببین همان بلایی سرشان بیاید که سر ما آمد نه بیشتر و نه کمتر».
از مادر رامین می پرسم وقتی در بازپرسی کسی که رامین را شکنجه کرده بود دیدید چه حسی داشتید و او چه پاسخی به شما داد؟ می گوید: «هیچی! او سرش را لای پاهایش کرد و هیچ نگفت؛ اما من حس نفرت داشتم، آخر من بچه ام را با دست خودم بردم تحویل دادم او را احضار کردند و من به قانون احترام گذاشتم بردم تحویل دادم و گفتند تا عصر آزاد می شود کاش پایم می شکست و نمی بردم. من به قانون و به آنها اعتماد کردم و اگر می دانستم چه بلایی سر بچه ام می آورند او را قایم می کردم و نمی بردم. حالا هم باید پاسخگوی من در آن دنیا باشند و من با این دنیا دیگر کاری ندارم».
خانم آقا ولی می افزاید: «الان هر چه بیایند و بروند و دلجویی بکنند دیگر فایده ای ندارد. ما دیوانه شدیم و رفت پی کارش. شوهر من بازنشسته وزارت نیرو است او سکته مغزی کرد وبه رختخواب افتاد نمیدانید او سالهای جنگ، شبانه روز برای مردمش چه گونه خدمت می کرد و من تنها بودم با فرزندانم و حالا جواب ما را دادند و این بلاها را سر بچه ام آوردند».
او می گوید که در دومین سالگرد جان باختن فرزندش نیز مراسمی خانوادگی و کوچک برگزار خواهد کرد همچون اولین سالگرد او؛ «در اولین سالگرد نمی دانستم باید بروم از دادستانی و اجازه بگیرم نرفتم و بعد گفتند نرفتید و نمی شود و ... گفتم نمی خواهم! اصلا خودمان مراسم کوچکی برگزار کردیم. امسال هم مراسم کوچک خودمانی برگزار خواهیم کرد».
رامین آقازاده قهرمانی، 30 سال سن داشت و به گفته مادرش، پزشکی قانونی علت مرگ او را "نرسیدن خون به مغز و قلب بر اثر ضربات وارده بر نخاع" اعلام کرده است.
خانواده رامین پس از احضار فرزندشان او را به کلانتری تحویل دادند و در پی گیری از کلانتری متوجه شدند که فرزندشان به کهریزک منتقل شده است. او دو روز پس از آزادی در بیمارستان رسول اکرم جان باخت و مادرش می گوید که "آثار شکنجه بر بدن رامین کاملا مشخص بود ساق پاهایش خراش های وحشتناکی داشت بدنش کبود بود سرش چند جا برامدگی و شگستگی داشت و می گفت که او را از دست آویزان کرده بودند و کتک میزدند و ..."
رامین آقازاده قهرمانی در قطعه 216 بهشت زهرا و در میان تدابیر امنیتی به خاک سپرده شده بود و خانواده او پس از دادن تعهد مبنی بر عدم سر و صد ا و عدم برگزاری مراسم، پیکر او را تحویل گرفته بودند.
اکنون در دومین سالگرد جان باختن رامین آقازاده قهرمانی، پرونده او مختومه شده و جمهوری اسلامی هر گز رسما از او به عنوان قربانی کهریزک نام نبرده است.

احمد نجاتی کارگر همچنان انکار می شود
احمد نجاتی کارگر نیز پس از آزادی و بر اثر شکنجه های صورت گرفته در زمان بازداشت جان باخت. او همچون رامین آقازاده قهرمانی می توانستند راویان واقعی شکنجه های صورت گرفته در زمان بازداشت باشند و از اتفاقاتی بگویند که در زمان بازداشت بر آنها و دیگر بازداشت شدگان گذشته بود اما هر دو جان باختند.
هرچند از کلانتری به خانواده رامین گفته بودند که او در کهریزک است اما خانواده احمد نجاتی کارگر هرگز از محل نگهداری فرزندشان اطلاعی نیافتند و خود او نیز پس از آزادی از محل نگهداری اش حرفی نزد. هرچند مسائلی که او درباره دوران بازداشت خود به خانواده اش نقل کرده بود آنها را به این نتیجه رساند که فرزندشان در بازداشتگاه کهریزک بوده است اما مسولان قضایی هرگز توضیحی درباره علت جان باختن آقای نجاتی کارگر ندادند و رسانه های حکومتی به انکار مرگ او نشستند.
در دومین سالگرد افشای بازداشتگاه کهریزک، منزلت محمدی، مادر احمد نجاتی کارگر در مصاحبه با "روز" از بی نتیجه ماندن و مختومه شدن شکایت شان سخن می گوید.
او سال گذشته و در اولین سالگرد جان باختن فرزندش به "روز" گفته بود که فرزندش را کشته و سپس فیلم ساخته و مدعی زنده بودن او شده اند.
احمد نجاتی کارگر، یکی از بازداشت شدگان بعد از انتخابات بود که بعد از آزادی، به دلیل عفونت شدید ریه ها و از کار افتادن کلیه هایش که حاصل شکنجه های زمان بازداشت بود جان باخت.
برنامه 20:30 تلویزیون جمهوری اسلامی با سناریو پردازی و برای زیر سئوال بردن فهرست منتشر شده از شهدا، همصدا با روزنامه کیهان، مدعی شد که احمد کارگر نجاتی زنده است.همزمان ماموران امنیتی وبلاگی به اسم این شهید ساختند و با انتشار دروغ هایی به نقل از او، اقدام به زیر سئوال بردن اسامی شهدای وقایع بعد از انتخابات کردند.
خانواده احمد نجاتی کارگر همان زمان در نامه ای با تکذیب خبر صدا و سیما اعلام کردند که فرزندشان "در قطعه 213 ردیف 15 شماره 35 بهشت زهرا روی مهدی نجاتی کارگر که در سال 1381 فوت نموده دفن شده است و خبر منتشر شده در صدا و سیما مبنی بر زنده بودن احمد کذب محض است".
مادر احمد نجاتی کارگر اکنون به "روز" می گوید: «به هیچ نتیجه ای نرسیدیم و در نهایت سپردیم به خدا».
او توضیح می دهد: «خانم نسرین ستوده، وکیل ما بود که او را بازداشت کردند. دو وکیل دیگرمان نیز هر چه برای پی گیری می رفتند نتیجه ای نمی گرفتند و اقایان به آنها می گفتند شما چرا کاسه داغ تر از آش می شوید چرا از اینها طرفداری میکنید و ... چند بارخودم رفتم و به من هم جوابی ندادند و در آخر هم هر دو وکیل کنار کشیدند. ما هم دیدیم دیگر فایده ای ندارد سپردیم به خدا که خودش تقاص همه بچه هایمان را بگیرد نه فقط بچه من».
از خانم محمدی می پرسم یعنی در حال حاضر پرونده شما مختومه شده است؟ می گوید: «بعد از 8 ماه دوندگی پزشکی قانونی گفت که مرگ پسرم در اثر مسمومیت بوده. در حالیکه بچه من کلیه هایش از کار افتاده بود و دیالیز می شد او 9 روز در کما بود و بعد جان داد. پزشک پسرم هم به همسرم گفته بود که پی گیری کنید و پسرتان در اثر ضرب و شتم و کتک زیاد ، کلیه هایش به این روز افتاده ولی پزشکی قانونی اصلا به عفونت و از کار افتادن کلیه ها اشاره ای نکرده بود. بعد آن هم دیگر جوابی به ما نمیدادند و پرونده را مختومه کردند اما باز هم رفتم با اینکه به دادسرا راهم نمیدادند اما باز می رفتم و پی گیری میکردم تا دیگر خسته شدم و دیدم فایده ای ندارد آخر کسی به داد ما که نمی رسید».
او با اشاره به برگزاری دادگاه عوامل کهریزک در دادسرای نظامی می گوید: «برای خودشان دادگاه برگزار کردند و تمام شد؛ خوب! نباید به ما اطلاع می دادند؟ نباید ما در این دادگاه حضور می یافتیم تا حداقل آرام شویم؟ بچه من که با چیزهایی که تعریف میکرد کهریزک بوده؛ چرا نخواستند اصلا مشخص شود بچه من کجا بوده؟ چه کسی او را به این روز انداخته بوده؟ هر بار که سر خاک پسرم می روم می گویم مادر ایشالا اینقدر می مانم که ببینم باعث و بانی این فاجعه ها به خاک سیاه بنشیند».
مادر آقای نجاتی کارگر می افزاید: «به داد ما که نرسیدند با شما هم که حصبت میکنیم زنگ میزنند و تهدید می کنند آن بار که با شما صحبت کردم زنگ زدند و به همسرم گفته بودند چرا با بیگانگان حرف میزنید و اگر یکبار دیگر با بیگانگان صحبت کنید همان بلا را سر بچه دیگرت هم می آوریم. نمیدانم که کیست زنگ زده اما همسرم جوابش را داده بود. من هم گفتم اشکالی ندارد هر چه میخواهید بکنید همه ما یعنی من و پدر احمد و خواهر و برادرش از خدا هست پیش پسرمان برویم. نهایتش همین است دیگر میرویم پیش احمد. چرا نباید صحبت کنیم؟ زنگ میزنند دلجویی می کنند درد ما را می پرسند چرا با آنها حرف نزنیم؟»
مادر آقای نجاتی کارگر قبلا به "روز" گفته بود که وقتی فرزندش آزاد شد «صورتش به شدت کبود بود و پهلوها و کمر و کلیه هاش به شدت درد میکرد وقتی لباسش را بالا زدیم تمام کمر و پهلوها کبود بود ... می گفت چشمانمان بسته بود و نمیدانیم کجا بردند اما با چشم بسته یکباره می ریختند و با پوتین به جانمان می افتادند و شروع به زدن میکردند. می گفت که یک سری فیلم از درگیری ها پخش میکردند و با باتوم به جان ما می افتادند و اینقدر می زدند و می گفتند که باید اعتراف کنید و بگویید که فلان جا را آتش زده اید اما ما قبول نمی کردیم چون کاری نکرده بودیم. احمد می گفت در تمام مدتی که در آن بازداشتگاه بودیم درشبانه روز فقط یک سیب زمینی به ما میدادند که آن را هم پرت میکردند و می افتاد روی زمینی که پر از کثافت و خون بود و ما برای اینکه از گرسنگی نمیریم ناچار می شدیم آن را بخوریم و ...».
او اکنون نیز به "روز" می گوید: «بعد از اینکه احمد از دستمان رفت. از طرف آقای قالیباف به منزلمان امدند و ابراز همدردی کردند با ما گریه کردند و رفتند بعد دیدم در همشهری یک نفر را آورده اند که خود را جای احمد جا زده و گفته من زنده هستم و پدر و مادرم ظالم هستند و دروغ میگویند که من مرده ام و ... زنگ زدم به دفتر آقای قالیباف و گفتم شما آمدید خانه ما و ما خوشحال شدیم که برای دلجویی آمده اید این چی است که نوشته اید؟ برای یک مرده چرا سناریو می سازید؟ خانمی که جواب داده بود گفت ناراحت نباشید و پی گیری میکنیم. گفتم به آقای قالیباف بگویید دستتان درد نکند دیگر اینجا نیایید همدردی هم نکنید از این دروغ ها هم ننویسید بگذارید ما با درد خودمان بمانیم».
از خانم محمدی می پرسم که برخورد مردم با شما و خانواده تان چگونه است و می گوید: «من زیاد بیرون که نمی روم چند بار با مادران رفتیم و تلفن هایمان که کنترل است بلافاصله تماس می گرفتند که چرا دور هم جمع شده اید و ... پارک لاله که مادران جمع می شدند دیگر نگذاشتند و وحشت در دل ما میندازند. می گویند حرف نزنید و ... من هر بار که سر خاک احمد می روم برای این مادران هم دعا میکنم که پشتیبان ما هستند و از خدا میخواهم تقاص ما را بگیرد تا خدا است قاضی چی است؟ بنده های خدا کی هستند؟ فقط خدا می تواند تقاص ما را بگیرد و من هم سپرده ام به خود او».

پرونده رامین پوراندرجانی مسکوت ماند
رامین پوراندرجانی، به عنوان پزشک وظیفه، جان باختگان بازداشتگاه کهریزک را معاینه کرده بود و پس از آن به صورت مرموزی درگذشت.
مقامات مسئول، ابتدا علت مرگ او را سکته قلبی و سپس خودکشی اعلام کردند؛ در نهایت هم پزشکی قانونی اعلام کرد مرگ این پزشک جوان به علت مسمومیت بوده است. اما مدارکی که در اختیار "روز" قرار گرفت و منتشر شد نشان می داد که اظهارات مقامات مسئول در زمینه قتل رامین پوراندرجانی، واقعیت نداشته است.
پدر او تنها حرفی که میزند این است که پرونده شکایت شان به جایی نرسیده، مسکوت مانده و کسی پاسخگو نیست.
رضا قلی پوراندرجانی، پیش از این خواهان روشن شدن علت مرگ فرزندش شده و گفته بود: "پزشکی قانونی گفته است که رامین بر اثر مسمومیت جان باخته اما این نظر پزشکی قانونی خیلی مبهم است و ما نمیتوانیم این نظریه را بپذیریم . توضیح دهند چگونه مسموم شده و چه کسی یا کسانی او را مسموم کرده اند".
او در اولین سالگرد جان باختن فرزندش نیز گفته بود: "میدانیم که شکایت ما به هیچ جایی نخواهد رسید، از اول هم می دانستیم کسی پاسخگو نخواهد بود و نتیجه ای نخواهیم گرفت، اما شکایت کردیم تا هم ثبت شود هم روح پسرمان آرام گیرد. ما بچه مان را در کمال سلامت و شادابی به نیروی انتظامی تحویل دادیم و جنازه اش را تحویل گرفتیم. گویا قسمت مان این است که همین طور بسوزیم وگرنه اصلا بیایند چند نفر را معرفی و اعدام هم بکنند مگر دردی از ما دوا می شود؟ حالا هم که اصلا هیچ رسیدگیای در کار نیست".
مادر رامین نیز پیش‌ از این، خودکشی فرزندش را رد کرده و گفته بود که فرزندش اهل خودکشی نبوده است.
"روز" اما سال گذشته مدارکی را منتشر کرد که نشان میداد ادعاهای مسولان مبنی بر خودکشی آقای پوراندرجانی واقعیت نداشته است. براساس این اسناد ستوان نوریان، افسر کلانتری 129 تهران در گزارش خود از صحنه قتل رامین پوراندرجانی نوشته است: "آثار کبودی و خون مردگی در اطراف گردن مشهود بود". این گزارش اولیه افسری بود که به عنوان اولین فرد از سوی مراجع قضائی در صحنه قتل رامین پور اندرجانی حاضر شده است.
اما این امر از سوی پزشکی قانونی کاملا نادیده گرفته شده و بدون هیچ گونه اشاره ای به این موضوع و توضیح اینکه علت آثار کبودی و خون مردگی در گردن رامین پوراندرجانی چه بوده، در گواهی صادر شده، دلیل مرگ این پزشک جوان مسمومیت ذکر شده است. پزشکی قانونی البته درباره نوع مسمومیت نیز هیچ گونه توضیحی نداده است.
به دنبال افشای این مسئله رضا قلی پوراندرجانی، پدر رامین پوراندرجانی در نامه ای به مراجع قضایی و بازپرس پرونده نوشته: "مرگ رامین حالت طبیعی نداشته و خودکشی نکرده و صورت جلسه اولین معاینه محل زمان کشف جسد در محل کار رامین دلالت دارد که رامین را از ناحیه گردن خفه کرده اند".
آقای پوراندرجانی در خصوص تشکیل دادگاه عوامل کهریزک در دادسرای نظامی نیز به "روز" گفته بود: "در این دادگاه اصلا ما را به حساب نیاوردند، شاید اگر در این دادگاه مسائل واقعا رو و حقایق کاملا بیان می شد، سرنخی از مساله رامین هم به دست می آمد اما اصلا ما را دعوت نکردند. آقای روح الامینی از روند رسیدگی در این دادگاه اظهار رضایت کرد اما من برخلاف آنها اصلا راضی نیستم حداقل باید ما را نیز دعوت میکردند نه اینکه پرونده پسرم در دادسرای جنایی مسکوت بماند. می گویم که ما هیچ کسی را نمی بخشیم و این عدالت نیست".

 

 


گردهمایی حامیان مادران پارک لاله اسلو شنبه ۹ یولی ۲۰۱۱








گردهمایی حامیان مادران پارک لاله اسلو شنبه ۹ یولی ۲۰۱۱ از ساعت ۱۵ الا ۱۶ اکربریگه

این هفته نخستین کمپین "حمایت از نسرین ستوده" در اسلو برگزارگردید

گزارش گردهمایی گروه حامیان مادران پارک لاله اسلو شنبه ۲ یولی ۲۰۱۱








من از روییدن خار بر ديوار دانستم
كه ناكس، كس نمي گردد از اين بالانشيني ها
 
منصوره را آزاد کنید او سرو و شرف زنان ایران است.
آزادی را آزاد کنید

منصوره شرف زنان ایران است

7/01/2011 03:46:00 AM
اکنون هیجده روز است که منصوره بهکیش، از حامیان مادران پارک لاله در زندان اوین بازداشت است. به رسم احترام و برای نشان دادن همبستگی مان با وی و برای این که همواره در یادهای نگران ما و در چشم های پر از دلتنگی مان تصویری از مهربانی هاش دو دو می زند. ما جمعی از دوستان و همراهان اش، نبض دل هامان را به کلام آوردیم . به امید رهایی هرچه زودترش.





1)
مثل رفيق...
به سلول تاريكي وارد مي شوم كه در انتهاي بند قرار دارد و از هيچ نوع روشنايي برخوردار نیست. پتوهايم را به زمين مي گذارم و كورمال كورمال در گوشه اي مي نشينم؛

چشمم كه به تاريكي عادت كرد توانستم اطرافم را ببينم، سلول كوچكي بود. در كنار چند زن ميانسال قرار گرفته بودم كه تا حال هيچكدامشان را نديده بودم. استرس واضطراب داشتم .دلم مي خواست گريه كنم ترسيده بودم. اينكه شب را بايد آنجا بمانم ناراحتم مي كرد. هم سلولي هايم خود را معرفي كردند. سهيلا و معصومه شهناز ومريم خانم و آخرين آنها منصوره بهكيش بود.

منهم خودم را فروغ معرفي كردم. منصوره ميگويد : ما سي نفر هستيم كه همه را با هم در پارك لاله گرفتند و به اينجا آوردند. پس تو تنها نيستي. تازه ما مراقبت هستيم ! حرفهايش به من دلگرمي مي دهد و آرام مي شوم.

هوا سرد شده بود و سرماي سلول افزايش پيدا كرده بود. منصوره مي گويد :براي آن كه گرم شويم بهتر است بخوانيم . صداي گرم و دلنشين اش و موهاي نقره اي اش مرا به ياد عصمت دلكش خواننده نسل قديم مي اندازد. خيلي حرفه اي مي خوانند و پردرد. صدايش هيچ گونه لرزشي نداشت قوي ومحكم. گاه سرود نيز ميخواند. آفتابكاران جنگل!

اين سرود سرو صدايي در بند به پا كرد و همه به وجد آمده بودند و با هم مي خواندند (سر اومد زمستون ) همه آنان كه منكر شده بودند همديگر را مي شناسند با اين سرود خود را نشان دادند. گو اين كه اين سرود شناسنامه ايست براي آ زاديخواهان. خوشحال بودم كه در آن جمع قرار گرفتم. آخرين روز براي بازجويي نزد قاضي رفتیم. بازجويي او طول كشید. وقتي بيرون آمد، از او ميپرسم :چرا اينقدر طول كشيد ميگويد: مرا شناختند !
پس از آن بارها او را ديدم مثل مادر بود مثل خواهر مثل دوست مثل رفيق..........







2)
نه می بخشم نه فراموش می کنم!

جنگ تمام شده بود ولی متاسفانه اخبار ناراحت کننده ای تمام اذهان را پر کرده بود، ملاقات ها قطع شده بودند، همه نگران بودند نمیدانستند چه اتفاقی قرار است بیفتد. کسانی که آزادی زندانیشان نزدیک بود از این مسئله که ملاقاتشان قطع شده است نگران بودند. بچه ها بی تاب آمدن مادران وپدرانشان، همسرها بی تاب آمدن همراه شان برای ادامه زندگی و مادران و پدران بی تاب آمدن فرزندانشان روز شماری می کردند.

تا اینکه جسته و گریخته اخبار وحشتناک اعدام های دسته جمعی به گوش رسید. خیلی وحشتناک بود، نمی خواستیم باور کنیم. ولی حقیقت داشت، در هیچ جای تاریخ چنین وحشیگری ای سابقه نداشت. برای تمامی زندانیان چه آنان که حکم داشتند و چه آنان که حکم شان تمام شده بود، دادگاههای چند دقیقه ای بر پا شد و قلع و قمع انسان های فرهیخته فقط به جرم انسانیت و دگر اندیشی شروع شد.

تاریخ هم از روی مردم ایران یقیناً خجل است. چگونه می خواهد پاسخ این وحشیگری را به آیندگان بدهد. نمی توانم آن روزها را کاملاً به تصویر بکشم فقط بغض، فریاد در گلو، گرد غم و سکوت مرگبار ...

در این روزها بود که برای اولین بار منصوره بهکیش را دیدم او که قبلاً هم دژخیمان فقط به جرم دگراندیشی عزیزانش را اعدام کرده بودند، جزء کسانی بود که قرار بود عزیزان دیگری را از او بربایند. در تابستان خونبار67 ، هر لحظه خبر اعدام عزیزی به گوش می رسید و خانواده جدیدی عزادار می شد. باور کردنی نبود همه نگران و منتظر شنیدن اسم عزیزانشان بودند. البته هیچ فرقی نمی کرد تمامی آنان فرزندان پاک و با شرف این کشور بودند که با داس اهریمن خونخوار درو می شدند.

مادر بهکیش ها که تا آن زمان 3 فرزند و یک دامادش را در راه رسیدن به آزادی از دست داده بود، نگران، منتظر خبری از دیگر فرزندان اسیرش بود. تا اینکه متاسفانه خبر اعدام علی و محمود را هم به او دادند. عمق فاجعه قدری بود که گفتنی نیست .

وقتی فرزندت بیمار می شود وقتی از او بی خبری، بی تاب می شوی. چگونه می توانم تحمل، شکیبانی و شهامت مادر 6 شهید را برایتان بنویسم. تنها کسی که می توانست تسلی بخش دل داغدیده این مادر با شهامت باشد منصوره بود. او تمامی این سالهای خفقان، با شجاعت لحظه ای از مبارزه برای افشای این جنایت دست بر نداشت.

او یار تمامی مادرانی است که عزیزانشان را از دست داده اند. بارها او را برای اینکه ساکت باشد فراخواندند، به دلیل جسارتش مدام زندگی را برای او سخت می کنند، مانع خروجش ازکشور شدند و به هر شکلی می خواهند او را به زانو در آورند. ولی منصوره با آن چهره مهربان و دوست داشتنی همچنان استوار بر اعتقاداتش پابرجاست.

به امید اینکه منصوره عزیز یار واقعی همه داغدیدگان هر چه زودتر به کانون گرم خانواده بازگردد و تسلی بخش مادر بهکیش وتمامی مادران داغدیده باشد.




3)
برگرد! می خواهم بگویم که مواظب نبودی!

یکی از آخرین روزها بود قبل از اینکه دستگیرش کنند. برایم نوشت :
- اوضاع جسمانی بهتر است؟
نوشتم :
- ‫بهتر که نه ولی سعی می کنم بهش فکر نکنم!
- خوبه ولی به سلامتی ات هم فکر کن!
- ‫فقط سردردهاش اذیت می کنه ‫حتما . ‫ممنونم . زبان دکترهای اینجا رو درست و حسابی نمی فهمم . به خصوص که روانپزشک یا روان کاو باشد.
- ‫می خوای از اینجا یکی ویزیت ات کنه و برات دارو بفرستیم ؟
- می شه مگه ؟
- نمی دونم مثلا حالاتت رو به یک دکتر بگی. نمی دونم من با یکی از بچه ها که پزشک است صحبت می کنم ببینم می شه.
- باشه اگه می دونی می شه من حرفی ندارم.
- ‫خوب من برم بخوابم الان ساعت داره نزدیک چهارو نیم می شه. تو هم برو به کارهات برس.
...
مثل همیشه به هم گفتیم که مراقب خودت باش. با این که می دانستم بیش تر از من مراقب است، بیش تر نگران او بودم و از روی شم بو برده بودم که همین روزهاست، ایمیل را باز کنم برایم نوشته باشند که دستگیرش کردند.

شاید او هم نگران من بود. نگران سردردهای من. جایم که امن بود. مادرانگی از تمام این حرف ها می بارید و مهربانی سرشارشان می کرد. برایش با دقت حالاتم را نوشتم به تمام انسانیت و عاطفه موجود در تمام حرف هایش هر روز فکر کردم و هنوز فکر می کنم.

بعد به این نتیجه رسیدم که آن ها که انسان ترند حتما برای رژیم خطرناک ترند. بعدتر به خودم گفتم نتیجه درستی گرفته‌ای هر چیزی با ضد خودش از لحاظ منطقی نمی سازد و این موضوع دوطرفه است.

دو سه روز بعد بود اگر اشتباه نکنم بیستم خرداد، که برایم نوشت :
- دوستم پیغام داده که فکر کنم افسردگی شدید و اضطراب داره ولی نمی دونه چه طوری دارو بفرستیم؟

تا می آمد به مساله دارو برسد، یک جوری بحث را منحرف کردم و نگذاشتم دوباره وارد این موضوع شویم. شاید با خودش می گفت که فردا یا پس فردا دوباره از من می پرسد و نمی دانست که پس فردا همان روزی است که برای همه انسان های آزادی خواه در این جهان نا به کار بالاخره از راه می رسد و خیلی هم فرقی ندارد. یک بار و دوبار و اتفاقی هم نیست.

از راه می رسد و فقط شدتش فرق دارد. میله ها را با خودش می آورد و تمام توانایی یک انسان را که صرف تغییر تبغیض ها و هموار کردن راه آزادی ها می شد به نیروی مقاومتی بدل می کند. به مقاومتی که باید در برابر بازجویی و توهین و اتهام های واهی بایستی و از انسان بودن و راه رهایی بشر دفاع کنی.

توانایی و انرژی انسان ها در جوامع دیگر اگر چه به شدت و تحت خشونت سرمایه داری در راستای تغییرات بورژوایی جامعه به اصطلاح آزاد صرف پیشرفت همان سیستم می شود؛ اما به شدت از بربریت موجود در رفتار رژیم جمهوری اسلامی و خشونت سیستماتیک سرکوبگرش جداست. چرا که توانایی تغییر و انرژی انسان در ایران امروز یا سرکوب می شود یا صرف مقاومت در برابر این سرکوب. حالا نتیجه از این اتلاف انرژی و گذران تاریخ تنها طول بیش تر حکومت و تباه شدن نسل های فراوان باشد چه باک ! تازه اگر جان‌ات را نگیرند که حق زندگی مردم هم با نماینده خداست.

به رشوه‌گیری‌های کلان، رانت‌خواری‌های بزرگ، حجم وام‌های پس داده نشده، تجاوزهای گروهی، زندان های پر، کهریزک، احکام اعدام، شکنجه و سنگسار، گارد ضدشورش تا دندان مسلح، قاتلین معترضین در خیابان ها، کشتار 67؛ قتل های زنجیره ای و و و و فکر که می کنم می بینم تو در زندانی و یادم می آید که تو هیچ کدام از این جرم ها را نداشتی .

هیچ کس زیر شکنجه های تو نمرده است. در نماز جمعه دستور قتل مردم را صادر نکرده ای و مال ملت را هم نخورده بودی و پول نفت شان را اسلحه نخریده ای. مادران روزمره لعن و نفرین ات نکرده اند و دنیا تو را دیکتاتور و ادمکش نمی داند.

تو جرمی نداری! برای همین است که سربازان گمنام و پُرنام تو را می شناسند و می توانند توی خیابان ولی عصر میان آن همه جمعیت شناسایی ات کنند. میان همه مجرمینی که خیابان ها را پر می کنند تو پیدا بودی و این هیچ عجیب نبود که سراغت آمدند.

عجیب این است که در مملکتی بی گناهان کم تر جرات می کنند میان ان همه مجرم در خیابان باشند. ولی تو بودی . چون تو به راه انسان های بزرگ و راه سازندگی تاریخ به دست های ما ایمان داری.

خبر دستگیری ات را که تنطیم کردم و خواستم عکسی از تو کنارش باشد. موهای سپیدت و لبخندی که روی صورت نشسته بود اشک را بر چهره‌ام جاری کرد. نه ! برای تو نبود. در برابر تو مقاوم تر از آن هستم که اشک بریزم. برای خودم بود که جایم امن است و نمی دانم چرا این درد را باید بکشم . شاید هنوز باید بگویی که مقاوم تر باشم.

منصوره جان! هنوز سردردهایم نرفته اند و هی گاهی اوقات هجوم می آورند و تو دسترسی نداری که حالم را بپرسی و لبخند بر لبانم بنشیند.

دسترسی ندارم که برایت بنویسم که سعی کرده‌ام حالم بهتر باشد و بهتر شده است. این جا پشت این صفحه نشسته ام و انگشتانم صفحه های ایمیل را هی تازه می کند تا بنویسند که داری آزاد می شوی و لبخند صورت ام را بپوشاند و بگویم دیدی مراقب نبودی.







4)
منصوره بهكيش را آزاد كنيد!

اولين باري كه او را ديدم آذرماه 1388 بود. محل: بازداشتگاه وزرا.

ماموران سرسپرده حكومت جهل حدود 30 زن را به جرم حمايت از مادران و خانواده هايي كه در درگيري هاي بعد از كودتاي 22 خرداد 88 داغدار كشته يا آسيب ديدن شديد فرزندان خود بودند دستگير كرده بودند.

سه روز و دو شب را در كنار يكديگر در سلول هاي سرد و تاريك آن جا گذرانديم. فرصت خوبي بود براي ما تا با يكديگر آشنا شويم. همه در اضطراب دوري از خانواده و اين كه بالاخره چه خواهد شد. منصوره اما بيش از هر كس نگران مادر خود بود.

شامگاه روز سوم آزاد شديم خشنود بوديم هم از آزاد شدن هم از يافتن دوستاني صادق، صادق ترين آن ها منصوره بود. چندي بعد دوباره اين توفيق اجباري را يافتم كه چند روزي ديگر با او هم سلول باشم. او باز هم بيش از هر عضو ديگر خانواده نگران مادرش بود. علت اين نگراني را نمي فهميدم چون ظاهرا مادرش نه اسير بستر و ناتوان و نه دچار اختلال حواس بود. توضيحي نمي داد فقط مي گفت نمي دانم الان كه تنهاست چه كسي به او سر مي زند و آيا داروهايش را به موقع و سر وقت مي دهند.

در آن مدت فرصت بيشتري شد تا همديگر را بشناسيم او چون كوهي استوار و محكم بود. حتي لحظه اي را براي روحيه دادن به بقيه و كاستن ناراحتي آنان از دست نمي داد. بعد از چند روز از آن جا هم بيرون آمديم. اين بار پيوندهاي دوستي ما محكم تر شده بود ولي هنوز در مورد سرگذشت همديگر چيزي نمي دانستيم.

بعد از آزادي فرصتي يافتم تا او را با جستجوهاي اينترنتي بشناسم. آن وقت بود كه دريافتم اين خانواده طي سال هاي سياه دهه 60 چه داغ هاي سوزاني را تحمل كرده اند. دليل نگراني بيش از حد او براي مادرش را يافتم، او نمي خواست اين دستگيري ها دوباره خاطرات تلخ آن دوران را براي مادر مهربان و صبورش تداعي كند.

چندي بعد به ديدار مادرش رفتم زني بزرگوار، مقاوم و صبور. آن قدر صبور كه هنگام يادآوري خاطرات سياه مرگ عزيزانش حتي از گفتن نفريني كه زناني به سن او فراوان بر زبان دارند، پرهيز مي كرد. بله انساني بزرگ و روحي متعالي كه فرزندان استوار و با شهامت چون منصوره و ديگر خواهر و برادرانش را در دامان پاك خود پرورده بود.

امروز اما چهاردهمين روزي است كه منصوره براي چندمين بار بازداشت شده، او را به اوين منتقل كرده اند. اتهامش را نمي دانم، شايد قدم زدن در خيابان يا شايد چون او كسي نيست كه شاهد ظلمي باشد و سكوت كند. در اين مدت سه بار با منزل تماس گرفته و هر بار اطلاع داده كه حالش خوب است و احتمالا يكي دو روز بعد بيرون مي آيد ولي هنوز نيامده، اين چشم انتظاري بيش از هر چيز مادرش را مي آزارد.

او سخت دلتنگ دخترش است. او شايد ديگر تحمل ادامه اين ظلم را نداشته باشد و اين بار بخواهد با صداي بلند از خدايش كمك بخواهد. روي سخنم با آناني است كه منصوره را در بند كرده اند. از آه مادر منصوره و دادخواهي او بر حذر باشيد. اين صداي مظلومي است كه بارها و بارها تيغ ظالمين قلب او را زخمي كرده است.

اين آه دامان پر از ننگ شما را كه سي سال است برجان و مال و آبروي مردم كشور من مي تازيد و كمر بر نابودي اين سرزمين بسته ايد خواهد گرفت. دير يا زود شما رفتني هستيد پس نگذاريد كه صبر صبورترين مادران اين سرزمين لبريز شود و طومار ننگين شما را درهم بپيچد. به خود آئيد و تا دير نشده منصوره را آزاد كنيد.







5)
منصوره کیست؟

خاطرات تنها گنجینه ای ست که برای انسان به جا می ماند و سال ها می توان با خوب و بدش زندگی کرد.
سال 88 بعد از انتخابات که تعداد زیادی ازجوانان دستگیرشدند ویا درخیابان ها کشته شدند. زنان بسیاری برای اعتراض به این کشتار، همراه خانواده های جانباختگان سال 88 و سالهای دورتر در پارک لاله جمع شدند. خبردرشهر پیچید که زنان سیاهپوش برای اعتراض شنبه ها در پارک لاله تهران جمع می شوند و درسکوت درحالی که همه لباس سیاه برتن وشمعی دردست دارند دور آب نمای این پارک درسکوت راه میروند.

من هم نمی توانستم ساکت بنشینم. باید می رفتم و از نزدیک می دیدم و رفتم. شنبه ها سعی می کردم خودم را برسانم. پاییز بود و روزها کوتاه زود هوا تاریک می شد و کم کم برگ های خزان زده منظره زیبایی به پارک می داد ومن که همیشه پاییزپارک را از بهار و تابستان بیشتردوست دارم، بهانه ای بود که هم صدا با دیگران فریاد بزنم. البته فریاد ما خاموش بود.

روزبه روز تعداد زنان که خود مادر بودند و یا خواهر و یا همسرو به مادران داغدیده میپیوستند افزوده می شد. یکی ازشنبه های پاییز که من دیرتررسیدم، دیدم چهره پارک به شکلی دیگراست ومردانی که همیشه روی نمیکت های پارک می نشستند ونظاره گرحرکت ما بودند و گاه به ما آفرین میگفتند و گاه دردلی میکردند، گفتند: دوستان شما راگرفتن داخل نرو برگرد.

اول فکر کردم شاید مامورین لباس شخصی این شایعه را پراکنده کرده اند. جلوتر رفتم چهره ای آشنا ازهمین مردان مسن که برای کشتن وقت های بیکاری خود به پارک می ایند گفت نرو. همه را میگیرند. قدم هایم سست شد گفتم برای چه ما که کاری نداریم، حرفی نمی زنیم. گفت به هرحال می دانی که این ها با همه چیزمخالف اند و ازهمه چیز وحشت دارند... وشماهم برگرد کسی نمانده یا دستگیرشدند یا رفتند.

با فدم هایی سنگین می رفتم و حس می کردم پاهایم تحمل وزنم را ندارد. از پارک زدم بیرون وخود را به خانه رساندم. شماره دوستی را داشتم که در پارک گاهی با هم حرف می زدیم. چون خیلی مهربان و آروم بود و به قدری آرام حرف می زد که همیشه حس می کردم آرامشی به من می دهد.

فردا به شماره اش زنگ زدم خاموش بود و بارها و بارها زنگ زدم خاموش بود. دیگر فهمیدم که اوهم جزو بازداشت شدگان است. خیلی غمگین بودم کسی را نداشتم که راجع به این دوستان سئوالی بپرسم.

با دوستی صحبت می کردم. گفت: خبر داری تعدادی ازمادران را گرفتند. گفتم: آری. شنیده ام ولی کسی را ندارم که راجع به این دوستان بپرسم و آن دوست به من گفت که منصوره بهکیش هم جز بازداشت شدگان است. می شناسی؟ گفتم: اسمش راشنیده ام و داستان زندگیش را که چگونه گردباد قدرت 6 تن ازاعضای خانواده اش را به یغما برد؛ ولی خودش را نمی شناسم. گفت: وقتی آمد باهاش آشنا شو.. و این صحبت ماند و دوستانی که فقط از روی چهره همدیگر را می شناخیتم، آزاد شدند و شنبه بعد دوباره در پارک جمع شدیم من بدنبال منصوره می گشتم. می خواستم ببینم این زن کیست که برای من اسطوره مقاومت شده بود.

بعد از این که دوستم جریان دستگیری و دو روز بازداشت اش را برایم تعریف کرد گفتم می خواهم منصوره را ببینم. تو او را میشناسی ؟ به جای جواب آری یا نه شروع کرد به خواندن شعری
ازان شبی که برنگشتی
خندیدم. گقتم: مگر متوجه سوالم نشدی. گفت چرا و منصوره با ما بود. گفتم پس او را می شناسی به من نشانش بده. گفت امروز نیامده ولی خیلی محکم است و جدی ولی مهربان و این دو روزگاهی این شعررا برایمان می خواند و مرتب از مادرش حرف می زد.

گفت نمی دانی چقدر مهربان است و با همه رنجی وغمی که در دل دارد و نگران مادر پیرش بود، به همه روحیه می داد. مخصوصا دخترکانی که از دانشگاه و یا از سرکار برمی گشتند و بازداشت شده بودند. گفتم با این حرف ها بیشترمشتاقم کردی. گفت: حالا چی شد تو یکدفعه دنبال منصوره می گردی. گفتم وقتی نگران شما بودم و با دوستی دردل می کردم، راجع به منصوره چیزهایی به من گفت ومن میخواهم با او آشنا بشوم.

منصوره آن شنبه نیامده بود و دوستم شنبه بعد وخودم شنبه بعد و مدتی گذشت بدون اینکه من منصوره را بشناسم . روزی، خانه دوستی مهمان بودیم، بعضی ازخانم ها را می شناختم. بعضی به اسم وبعضی به چهره و یکی سئوال کرد منصوره نمی اید و یکی جواب داد چرا در راه است . خیلی خوشحال شدم چه خوب شد که امدم و از خانم میزبان خیلی تشکرکردم و تعجب کرد که چرا هی ازش تشکرمی کنم. او نمی دانست دردلم غوغایی است برای دیدن زنی که فقط شنیده بودم.

زنگ زدند. چشمم به در بود . خانمی وارد شد. سوال کردم منصوره است. گفتند نه! همه حواسم به در بود تا منصوره بیاید. و او امد با همه سلام واحوالپرسی کرد. موهای نقره ای اش از زیر شال بیرون زده بود و در چشمانش یک نوع غم توام با پایداری و مقاومت موج می زد. در تمام مدت که با بقیه حال و احوال می کرد من نگاهش میک ردم و در دلم اورا می ستودم. به فکر زنانی بودم که به دنبال خرید طلا و لوازم آرایش و لباس هستند و تفاوت شان با زنانی که همه زندگی خود را فدای ازادی و رهایی از زیر یوغ استبداد کرده اند. زنانی چون منصوره که 6 تن را از دست دادند وچون سرو سر فرو نیاوردند.

خاطرات زیادی از زندانیان زمان شاه و یا مقاومت مردان وزنان در طی سالهای بعد از انقلاب شنیده بودم. ولی منصوره و داستانش چیز دیگری بود. دلم می خواست فقط نگاهش کنم . ولی می ترسیدم ازاین که زیرنگاه های کنجکاو من باشد معذب شود. همه داشتند راجع به مساله پارک و بازداشت ها وسختگیری مامورین حرف میزدند. منصوره هم اظهار نظرمی کرد. حرف هایش هم نشان ازصلابت درونش بود، گاهی کلماتی را با لهجه مشهدی ادا می کرد.

من عاشقش شدم و امروزدوست عزیزمن است. دوستی که با همه غم هایش، همه را دلداری می دهد. دوستی که نگران دو دوستی است که باید فقط بخاطر رفتن به پارک و افروختن شمع و دلداری خانواده ها چهار سال را پشت میله های زندان باشند، امروزخود اسیر زندان است. امروز میله های سرد زندان را با دستانش حس می .کند ولی او پرنده آزادی است اگر چه در زندان باشد. او پرواز را آموخته است و سخت است قفس کردن او که پرواز را می داند. با دستگیری اش اگر چه خیال ترسوها که تنها قدرت شان احساس سردی اسلحه درجیبشان است آسوده شده اما منصوره درزندان هم که باشد. نام او از فراز دیوارهای بلند اوین به تمام دنیا پیام می دهد.

منصوره را آزاد کنید او سرو و شرف زنان ایران است.
آزادی را آزاد کنید


0 comments:

ارسال يک نظر


منفعت شما در چیست؟

من از روییدن خار بر ديوار دانستم
كه ناكس، كس نمي گردد از اين بالانشيني ها

بيست و دوم خرداد امسال را حتما به ياد مي آوريد. آن روز كه هزاران نفر در خيابان وليعصر سكوت شان را فرياد زدند، مردم در كنار هم طول خيابان را طي مي كردند و هرگاه نگاه شان با هم تلاقي ميكرد لبخندي از سر تحسين و رضايت می زدند و چه راحت شما را ناديده گرفتند.

آن گاه كه تعدادي از شما با وجود دستگيري ها ارضا نشده و با خود و با يكديگر در گير شده و گاها عربده مي كشيديد و مردم فقط پوزخند زدند. آري روي سخنم با شماست، شما كه تحت نام هاي اطلاعاتي، سپاهي، بسيجي يا خودسر، سركوبگريد.

ديگر در خوش بينانه ترين حالت نيز نمي توان با گذشت حداقل همين دو سال اخير باور داشت از سر باور و اعتقاد در اين صف قرار گرفتيد، اگر شليك مستقيم به ندا و كيانوش و سهراب و .....و اعتراف به قتل و تجاوز در كهريزك و زندان كردن هزاران تن به دليل اعتراض به تقلب وبه صرف عدم بيعت با تمايلات ملوكانه رهبري را كافي ندانيد، فقط حوادث اخير براي هر وجدان هر چه قدر خفته اي كافي بود تا از خواب بپرد.

از قدیم الایام در پاي منبرها و 32 سال اخير در سراسر ايران، واقعه كربلا اگر چه با شيوه هاي متفاوت و در رقابتي عجيب براي هر چه دل خراش تر جلوه دادن آن بازگو مي شود. ولي در بدترين حالت هم نمي توان پنهان كرد كه در آن واقعه فقط كساني آ ن هم به دست شمر و يزيد(دو ملعون تاريخ شيعه) كشته شدند كه شمشير كشيدند و حضراتي مانند زين العابدين و زينب با اين كه سخنراني عليه يزيد و در مظلوميت حسين داشتند، حتي شكنجه يا زندان هم نشدند.

اما در وقايع پس از انتخابات ديديد كه چگونه زنان و مردان سرزمين مان به صرف اعتراض بدون ذره اي خشونت به خوانده نشدن راي و خواستن حق خود، ناجوانمردانه كشته شده و بسياري نيزدر بند شدند.

موارد نزديك تر را مثال مي آورم، باز از همان زمان گفتند، حضرت فاطمه ناجوانمردانه در اثر ضربه اي به پهلو كشته شد و در ظلمي مضاعف شبانه دفن گرديد. حضرت فاطمه را نديديم و فقط قصه اش را شنيديم ولي هاله سحابي اتفاق امروز ماست هاله بسيار ناجوانمردانه تر فقط به جرم اين كه عكس پدر مرحومش را در دست دشت و خواست تا حرمت عزاي پدرش نگه داشته شود در روز خاكسپاري پدر با ضربه اي به سينه كشته شد از قضا فقط اجازه دفن شبانه به خانواده داده شد، آن هم نه به دست بني اميه بلكه در زمان حاكميت ولي فقيه در جمهوري اسلامي و پس از 1400 سال از آن واقعه.

مورد ديگر را بگويم. سالهاست به ما گفته شد حضرت علي به ياران و فرزندانش وصيت كرد، تا بر قاتلش كه اكنون اسير است بايد انصاف را رعايت كنند تا ظلمي روا نگردد، آن را هم البته شنيده ايم. اما در زمان رهبري ولي فقيه، كه خود را نماينده خدا در ايران و حتي جهان مي داند با چشم خود مي بينيم هدي صابر كه فقط به صرف داشتن انديشه متفاوت و نه جرم يا جنايت اسير دست ماموران رهبر است زماني كه اعلام مي كند بيمار است و بايد مداوا شود زير ضربه هاي ماموران قرار مي گيرد و جان مي سپرد.

با اين نمونه ها حتما شما هم به من حق مي دهيد كه به ايمان و باور و وجدان و شرف و انسانيت و اخلاقيات شما باور نداشته باشم اما مي پذيرم كه به دليل منافع خود هم چنان در صف سركوب مردم باقي مانديد.

حال مي خواهم از اين منظر با شما صحبت كنم. چرا كه خوب مي دانم چرتكه انداختن شايد تنها توانايي باشد، كه بيش از حد نياز از آن بهره مي بريد. ولي فكر مي كنم به جاست در ارزيابي منافع و موقعيت خود جدا تجديد نظر کنید.

دو سال پيش را حتما به خاطر داريد، زماني كه ميليون ها نفر به خيابان ها آمدند و فرياد زدند رايشان احمدي نژاد نبود و تقلب صورت گرفته، از مهندسي انتخابات توسط احمدي نژاد و شركا خبر دادند. رهبر منكرشد و گفت چون راي خوانده شده مطابق با يك راي اوست، درست است و نمي تواند غير آن باشد و خلاصه منافع نظام، او و شما در آن است كه احمدي نژاد رييس جمهور باشد و دو طرف از رابطه پدر و فرزندي و مراد ومريدي و شيخ خراساني و شعيب و ..... خبر مي دادند.

در كمتر از دو سال نزديكترين افراد به احمدي نژاد شدند جريان منحرف و ايشان هم شدند تحت نفوذ جريان انحرافي.

راستي يادتان مي آيد در زندان ها همه كساني كه بازداشت مي شوند تحت شديدترين فشارها هستند تا بپذيرند يا خود سرپل و فعال گروه هاي برانداز، جدايي طلب يا تروريستي هستند يا رابط شان و ياحداقل تحت نفوذ اين گروه ها هستند ؟

اگر بپذيرند كه فبها، ولي اگر زير شديد ترين فشارها نپذيرند، آن گاه شما از علم قاضي تحت امر كمك مي گيريد، مثلا ادعا مي شود : قاضي هر چه سعي مي كند در مخيله اش نمي گنجد. ما از خودمان هزينه كنيم و خطر را نيز به جان بخريم تا به فلان شهر رفته تا از مادر يكي از كشته شدگان يا زنداني دلجويي كنيم.

پس حتما ما براي اين كار پول گرفتيم و با خارج در ارتباطيم. خلاصه از مخيله با سانديس تغذيه شده بعضي قضات چشم به دهان بازجويان، مدد مي گيريد تا درنهايت حكمي را كه از ابتدا مد نظر بوده ، اعلام نماييد.

حال به اسامي و منصب هاي اين جريان انحرافي نگاه كنيد، اصلا نيازي نيست آسمان به ريسمان بافته شود. سر انحرافات مشايي است كه دست راست احمدي نژاد است و احمدي نژاد نيز حداقل به ادعاي خودتان تحت نفوذ اين جريان است از آن طرف هم احمدي نژاد انتخاب اصلح رهبري براي در دست گرفتن سكان اجرايي كشور است، گمان نمي كنم نياز به باز كردن بيشتر مطلب باشد.

ولي چون حداقل انتظار از شما اين است تا منافع خود را به خوبي تشخيص دهيد آيا فكر مي كنيد رهبري كه منفعت خود را نتوانست تشخيص دهد و آن چه مردم دو سال پيش ديدند و با ده ها مدرك مستدل و منطقي هزاران بار گفتند، او با بصيرت ولاييش نديد و حال پس از دو سال و دست بر قضا همان دلايل رمالي و انحرافات متعدد اقتصادي و اخلاقي و تقلب به نزديكترين افراد در تيم او نسبت داده مي شود، آيا همراهي با او واقعا منافع شما را تامين مي كند؟

از زاويه ديگر شما بهتر از ما مي دانيد براي اين كه احمدي نژاد در راس امور قرار گيرد، نظام و رهبري چه هزينه گزافي پرداخت کرد و در كمتر از دو سال به محض تداخل منافع رهبري و سپاه با منافع احمدي نژاد چه راحت تمامي قدرت حتي قدرت تعويض وزير يا معاون وزير از او سلب شده و حتي معاونينش زندان مي شوند، ملك زاده و مقيمي را كه به خاطر داريد؟ آنان افراد رده بالاي دولتي بودند كه با يك اشاره رهبري و پيگيري مجلس ولايتمدار از اوج عزت به حضيض ذلت غلطيدند.

محمود مردمي نژاد و جگردار نژاد كه با تاييد رهبر و سپاه و نيروهاي نظامي و بسيج و ..... به مردم ايران خوب چنگ و دندان نشان مي داد، در اظهار نظر به خبر دستگيري هاي از اين دست گفت: بسيار خوب ان ها را كه گرفتند، بگذارند ما كارمان را بكنيم.

دل خوش است به اين كه فعلا مستقيما با او كاري نداشتند و نشان داد با برگشتن اقبال حمايت بي چون و چراي ولايت از او و خالي شدن پشتش از حمايت سپاه و بسيج ديگر براي دوستان و رفيقان، خيلي هم سينه چاك نيست. در مقام هاي پايين تر حتما سعيد مرتضوي و سعيد امامي را به خاطر داريد.

در اين ميان شما در چه جايگاهي قرار داريد و از دست دادن شما چه قدر هزينه مي طلبد و منافع واقعي شما در چيست؟

يكي از مادران پارك لاله

 


آيا غمخوار بودن هم جرم است؟

امروز شانزدهمين روزي است كه منصوره بهكيش را بازداشت کرده اند (البته براي چندمين بار) و او را به اوين منتقل كرده اند.

اتهامش را نمي دانم، شايد قدم زدن در خيابان يا شايد چون او كسي نيست كه شاهد ظلمي باشد و سكوت كند.

در اين مدت چندين بار با منزل تماس گرفته و هر بار اطلاع داده كه حالش خوب است و احتمالا يكي دو روز بعد بيرون مي آيد ولي هنوز نيامده، اين چشم انتظاري بيش از هر چيز مادرش را مي آزارد.

عليرغم آنكه در 4 روز اخير منصوره هر روز تلفني با مادر صحبت كرده، او سخت دلتنگ دخترش است و مي گويد: " مثل روزهاي قبل امروز هم منصوره گفت حالم خوبه و نگران من نباشيد، ميدونم كه اونا به حرف هاي ما گوش ميدن، گفتم بهشون بگو من يه مادر پير دارم كه به من احتياج داره، گفت: خودشون ميدونن.

آخه ميدوني اون غمخوار منه مني كه توي اين شهر بزرگ غريبم آيا غمخوار بودن هم جرم است؟"



بعد مي گويد: "خودت دور- راهت دور- منزلت دور اگه تركم كني چشمم شود كور. نه دست ستيزي كه بر سر زنم نه پاي گريزي كه بر در زنم."



دفتري روي ميز كنارش است آنرا برداشته و باز مي كنم. به خط خود خاطرات روزهايي را نوشته است. خاطره يكي از روزهاي سال قبل اش را ميخوانم؛ يك روز عصر منصوره جان رفت براي خريد دير كرد خيلي نگران شدم. محسن جان گفت مامان را گرفته اند. من خيلي ناراحت شدم محسن جان مي گفت مامان حالا مياد ناراحت نباشيد.

بالاخره خيلي ديروقت آمد گفتم تا به حال كجا بودي گفت: من را گرفته بودند. اما حالا كه آمدم نگران نباشيد. اين است زندگي ما با اين حكومت چه بايد كرد جز ساختن و سوختن.

او شايد ديگر تاب تحمل ظلم چندين ساله را نداشته باشد و اين بار بخواهد با صداي بلند از خدايش كمك بخواهد. روي سخنم با آناني است كه منصوره را در بند كرده اند. از آه مادر منصوره و دادخواهي او بر حذر باشيد. اين صداي مظلومي است كه بارها و بارها تيغ ظالمين قلب او را زخمي كرده است.

اين آه دامان پر از ننگ شما را كه سي سال است برجان و مال و آبروي مردم كشور من مي تازيد و كمر بر نابودي اين سرزمين بسته ايد خواهد گرفت.

دير يا زود شما رفتني هستيد پس نگذاريد كه صبر صبورترين مادران اين سرزمين لبريز شود و طومار ننگين شما را درهم بپيچد.

شما آه مظلومان زيادي را به درگاه خدا بلند كرده ايد از جمله مادران ديگر و كودكان مظلوم نسرين ستوده و نرگس محمدي، به خود آئيد و تا دير نشده منصوره را آزاد كنيد.



یکی از مادران پارک لاله